تبليغاتX
گلرخ چاهورز


گلرخ چاهورز

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمان که تنگ می بندید
بر کمرهاتان کمربند

در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواند شما را
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابیش افزون
می کند زین آبها بیرون گاه سر گه پا
آی آدم ها که روی ساحل آرام ، در کار تماشائید !
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده ، بس مدهوش
می رود نعره زنان. وین بانگ باز از دور می آید :
” آی آدم ها .. “

و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رساتر
از میان آبهای دور یا نزدیک
باز در گوش این نداها
” آی آدم ها… “


دریغا دوستان ...محمود عزیزمان ...پسر مظلوم چاهورز در دریای غم غرق شد...و باز دستان مادری بر فرق سرش کوفتن گرفت...باز هم کمر پدری خم شد...باز هم برادری بی یاور گشت...باز هم خواهری بی پناه گردید


کاش محمود جان بودم در آن زمان که ثانیه های آخر عمرت را سپری می کردی...آه عزیزم بی گمان در غربت سواحل ایتالیا و در سرمایی که وجودت را فرا گرفته بود به ثانیه های خوبت می اندیشیدی و بی گمان مرور می کردی گذشته را و به باد می سپردی رویاهای شیرینت را...

چشمانم را گرمای اشک فرا گرفته است و لبانم به خود می لرزد آنگاه که قلم از درد به خود می پیچد
ای فرزند عزیز چاهورز یادآوری نگاه مظلومت نیستانم را آتش می زند و خاکستر می کند...

عرق شرم سراپای وجودم را فرا گرفته است و خواهان اینم که دستان ناتوانم از مرفق قطع گردند...آه که چقدر چنته ام برای کمک به تو خالی بود و چقدر ناتوانی دستانم را به باورم رساندی آنگاه که غریبانه رفتی

آه که دستانم این شب ها بارها خطاب نهیب وجدانم بوده است....نهیب سهمگینی که به کرات می پرسد "چرا اینگونه ناتوانید؟"


محمود عزیز خطا از تو نبود که شنا کردن را نمی دانستی...ضعف از من بود که به تو نیاموختم که چگونه در کوران مشکلات شنا کنی...عزیزم...مشکل از من بود که به تو پرواز نیاموختم آنگاه که وقت آموختنت بود...

دوستانم... رفقایم هم ولایتی های عزیزم حال که این خاک را جای ماندن برای پرستوهای خسته از قفس به تنگ آمده نیست...بیایید به کودکانمان پرواز بیاموزیم...بیایید شنا بیاموزیم...بیایید فکرهایشان را شکوفا سازیم و هر کس به قدر توان خود بکوشد که یاد دهیم پرواز را ...راه رفتن را...هر کس به قدر حرفه ای که می داند...آنکه مکانیک می داند مکانیک را...آنکه برق می داند برق را...آنکه زبان می داند زبان را
بیایید دستانمان را به هم گره سازیم و محمود های کوچک امروز را طوری بپرورانیم که در هیچ دریای غمی هیچ بیابان خشکی و هیچ کوهستان سختی از پای در نیایند و کمکشان کنیم که به آرزوهای زیبایشان برسند...

معلمان بزرگوار این خاک...به خداوندی خدا بیایید به صف بایستید و کثیف ترین کفش ها و بو دارترین جوراب هایتان را بپوشید....حاضرم تک تک کفشهایتان را بوسه باران کنم اگر حتی یک کلمه ...فقط یک کلمه بیشتر بیاموزید به کودکان مظلوم این خاک

کلام آخر

محمود عزیزم...تا زمانی که مرگ مرا در آغوش خواهد کشید...غمت قلبم را خواهد فشرد...و نفس های عمیقم به یادت دردآلود خواهد بود....روحت شاد

خانواده بزرگوار محمود عزیز ما را در غم خود شریک بدانید ...قلب هایمان مالامال درد است.......

نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

این قلم به حرمت قلم سوگند خورده است که جز از برای دردها و غم های چاهورز سر را به سنگ تعصب های پوچ نکوبد به امید آنکه این حرکت آرام لختی از کوه تعصب و جهالتمان را با هم فکری هم فرو ریزد...

شرافت این قلم را گرانتر از آن آید که به درد تمسخر و یا به بی مایگی تکلف گرفتار آید...این قلم بر فاصله ی بین حق و ناحق آگاه است و به وضوح می داند که اگر اندکی به ناحق بلغزد خانواده ای یا جامعه ای را گرفتار خواهد ساخت و سخت تر از آن گرفتار خواهد آمد در روز بازپسین...

آری این قلم بر ظرافت حق آگاه است و در هر چرخشی با وجدان نگارنده اش درگیر که مبادا به ناحق گراییدن گیرد...اما چه کند که بنده بنده ای است و ناگزیر بودن بنده از گناه کلامی است به غایت نور روشن...

به امید او که از لغزش نگاه دارد...

دوستان عزیز و مردمان صبور خاکم بگذارید قصه درد دیگری گفته آید...

نگارنده را عهد بر این قرار بوده است که اسم اشخاص را گفتن نشاید...اما در این مجال چه کند که ناگزیراست...

دوستان عزیز ...یکی از اشخاصی که به این کوچک خاک بزرگ پرورده  در راه توسعه و آبادانی کمک کرده است حاج احمد زائری است...همه می دانیم که او در ذهن های جامعه کوچک ما فراز و فرودهای زیادی را تجربه کرده است...بنا بر ورود به این قضیه نیست که چه شد که اینگونه گشت...هر کس را از رحمت خداوند نصیب است و هر کس به قدر فهم خود می داند که چرا اینگونه شد...

دیری است که از ولوله های روزهای اوج بر گرد او خبری نیست...نه پیامی ..نه تشکری از او و نه...

هر کس دلیل خود را دارد و عده ای بر این کلام پای فشرده اند که "خلایق را هر چه لایق"

اما دوستان از حق نگذریم...او هر چه کرده است لطف بوده است و نه وظیفه...هر آنچه کرده است به هیچ عنوان معنای وظیفه را در خود ندارد...

حداقل وظیفه ما این است که بپذیریم هر چه او کرده است لطف بوده است...این کمینه ایست که همه به آن مکلفیم...هر آنچه او تکمیل خواهد کرد و یا خواهد ساخت باز هم لطف است..

نهایت بی انصافی است که این را به وظیفه ترجمه کنیم...خداوند بزرگ بر او و نیاتش آگاه است...

تشکر از او چیز زیادی نخواهد بود اگر دردهای کور درون بگذارند....

 

  

نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |


نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

خبر آمد که" فلانی" را در تنگنای فقر و درد فریاد رسی نیست. میبخشندش اما نه آنچنان که رفع حاجتی باشد به تمام …گفتم که تو خود را به اندوه گرفتار مساز …زیرا که سواران خدا در پهنای زمین میتازند…آنان که اندوختن مال را دیریی است به فراموشی سپردهند…آنان که تمام وجودشان را نهیب “انا لله و انا علیه راجعون” در بر گرفته است…تو میندیش به تنهایی دردمندان که این زیباروین شجاع آنان را در خواهند یافت. اين بزرگواران مال دنیا را با دستان بی‌ نیازشان بر او نثار خواهند ساخت و تمام این بخشش های گداوار را به سخره خواهند گرفت….این سواران خدا گمنام می‌ آیند و گمنام میروند…آنانند که نیاز هاي خلق برمی آورند به اذن حق  و خود را به تمام و کمال به خدا سپرده ند.

امید که خود را صید این خوبان کنیم و بازیهای این دنیا را وگذارده به زیبا ساختن دنیای اطرافمان دست ها از جیب بر آوریم….

ای خداوند… قلب هایمان را طاقت صبر نصیب فرما….دستانمان را پر توان ساز و چشمانمان را عمق ده تا در این راه رهسپار گردیم….

نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

بودن را لحظاتی است که قلبت را از شدت کوبیدن در سینه ات به آسانی‌ حس میکنی‌ …انگار که سر را به دیوار سینه میکبد. در این هنگام قدمهایت را به آرامی عقب میگذاری و پشت پشتان عقب مینشینی‌ و دستانت در طلب تکیه گاهی است در حالی‌ که چشمانت از آنچه در روبرو میبیند به شگفت آماده است و موجی از وحشت به آن افتاده است…..آری در این هنگام است که دین دارن از دنیا دارن جدا میشوند….در این توفان های بلاست که آنكسان که به او تکیه داراند از آنان که بر غیر او اميد بسته اند باز شناخته میشوند….در این هنگام است که عاشقان نماز میگذارند و سخنانی فریاد وار در قالب سكوتی سنگین شروع به آغازیدن می‌کند….در این هنگام است که تمام فلسفه های داروین وار رنگ می بازند و غیر حقیقت مانند کفی‌ بر روی آب کنار میرود و خورشید حقیقت تابیدن آغاز می‌کند. در این لحظات است که برای عاشقان "غرش رعد" در آسمان معنای امید میدهد…و بجای آنکه بترساندشان دلهیاشان را قویتر می‌کند…و با هر غرشی میپیچد که “او هست”………آری دوستان، این لحظات را آمدن است …لحظاتی که "سختیش" مینامند که "ناتوناتیش" میخوانند…می آیند و شکوه جوانیمان را به سخره میگیرند…می‌ آیند و اندوخته مالیمان را به آنی‌ بر زمین میریزند…می آیند و تمام فلسفه های بشری را که بر عمق وجودمان تنیده اند به آنی‌ بی‌ معنا میسازند.

امید که پیش از آمدن روز رفتن به حساب خود رسیده باشیم…امید که هنگام ایستادن روبروی آیينه ها، تركهاي پیشانیمان را عمیقتر دریابیم…امید که رفتن فرصتهای خوب بودن را بيشتر حس كنيم…امید که هر صبحی‌ به امید رضای او تلاشیدن آغاز کنیم…امید که پیش از آنکه به ناتوانی رسیم وجودمان را به دریای بیکران تونائي او گره زنیم…و امید اینکه دردهای چاهورز را مرهم نهیم و بیندیشیم به غم هایش ...به بخاک افتدگانش و به آنان که درد وجودشان را به بيابان نومیدی افکنده است و امید اینکه چاهورز وجودمان را تا وسعت دنیا بزرگ سازیم…..
نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

"پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم و شکر نعمت من به جای آرید و کفران نعمت من نکنید."


"ای اهل ایمان، (در پیشرفت کار خود) از صبر و مقاومت کمک گیرید و به ذکر خدا و نماز توسّل جویید که خدا با صابران است...و البته شما را به پاره‌ای از سختی‌ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم، و صابران را بشارت و مژده بده...آنان که چون به حادثه سخت و ناگواری دچار شوند (صبوری پیش گرفته و) گویند: ما به فرمان خدا آمده‌ایم و به سوی او رجوع خواهیم کرد...آن گروهند که مخصوص به درود و الطاف الهی و رحمت خاص خدایند و آنها خود هدایت یافتگانند."


"مگر آنهایی که توبه کردند و به اصلاح مفاسد اعمال خود پرداختند و بیان کردند (آنچه را که کتمان کردند)، پس توبه اینان را می‌پذیرم که منم توبه پذیر و مهربان."


هر آنچه آمد از كتابش بود "قرآن"...

"منيت" براي او زيباست...

چه دلگرمي مي دهد كلامش...

نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

به نام او را که خداوند نام است و درپیشگاه لایزالش بنده بودن سزاست...

چندی پیش بر گذرگاهی نشسته بودم... غرق در اندیشه گذر زمان...حس وجودم قدم هایی را حس می کرد...آری او آهسته می آمد...اما انگار بر قلب من قدم زنان آواز می خواند...با خود اندیشیدم که این کیست که چنان دور ترانه ای به این نزدیکی می خواند...او آمد و آمد و من بوی قدم های خسته اش را بیشتر تنفس می کردم...وجودم از روح خسته اش سرشار شده بود...انگار که دیگر هیچ کسی از آن نقطه توقف شده در زمان و مکان عبور نمی کرد...من بودم  و او ...او می آمد و من سکوت...به نگاهش نگاهی دوختم و همان دم تمام سنگینی خستگی اش را بر دوش هایم آوار کرد...زبان به سنگینی آلوده شده ام جنبید که خسته نباشی...جواب آمد که درمانده نباشی...در آنی سکوتش وجودم را به سکوتی هولناک رهنمون ساخت...شناختمش او شاید آینده من بود که چنین به گرد پیری نشسته بود...در همان لحظه از سرعت نور گذشتم و عقاید انشتن در وجودم تلالویی یافت به روشنایی حقیقت...

آری...او همان پیرمردی بود که در لحظات گرانبهایی که جوانيش می نامند که  توانائیش می خوانند کمر را بر زیر گاری غم های این روستا سپر کرده بود...و آنچه امروز در توشه نامحسوس افکنده بر دوشش می دیدم جز لعن ونفرین نبود...

آری...او علی رغم نکوئیش به تیر حسودان گرفتار آمده بود...او علی رغم خوبی هایش به تیر زهر آگین غیبت هدف قرار گرفته بود...کاش که روح ها هم درصد جانبازی داشتند تا به وضوح می دیدیم که کیان شهید زنده اند...

خواستم با زبان بی زبانی تسلایش دهم...هیهات که مثبتی به آن کوچکی را در میان آن منفی به آن بزرگی راه نفوذی میسر نبود...او گذشت و من نشستم....او می رفت و من می رفتم...

آه که ارزش هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد...و آن پیر سالخورده چه حرف های زیادی برای نگفتن داشت....با خودم عهد بستم که اگر زمانی دستانم به بخشش توان یافت...یا چشمانم به زیبایی بینا گشت...و یا علمم از ذخیره ناچیز امروزم فزونی گرفت...وقتی که می بخشم...وقتی که می گویم...وقتی که می آموزم...انتظار برگشتی نداشته باشم...آن بینای نادیده به زیبایی فرمود که:

چه بسیار خوبان که در زمین گمنامند و در آسمان ها معروف

...در گوش زمان می پیچد "گویی رسم بر این است"....

نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

آن هنگام که رفیعی بر دامنه کوههای آفتاب سوخته جنوب به تیر کوردلان پر کشید...آن زمان که قایدی در تنگنای زمان جام شیرین آرامش را سر کشید و با خود امیدها را برد...و آن زمان را كه ضجه مادر مصطفي دوهنده سينه آسمان را مي شكافت و مي گفت " خاك داغ را بر سينه اش نريزيد كه او را طاقتش نيست" ...بی شک آرزوی اتحاد جگرسوختگان چاهورز را کور سوی امیدی میسر نبود...

 اما مژده اي دوستان ...در" امروز چاهورز" دست ها به هم پیوند خورده است...امروز ما متحدیم...

اتحاد زیبای امروز ما جرقه ای از آرامش بر دل بیقراران افکنده است...در دل پدر و مادرانمان "امیدی" که کودکانشان را آینده ای زیباتر نوید است...

این اتحاد لرزه بر اندام حسودان...خاری بر چشمان تنگ نظران ...و ترسی بر دل بدخواهان افکنده است...

بگذارید که از سر دلسوزی به بد خواهان این مرز و بوم اعلام داریم که این" مشت اتحاد" بسی قوی شده است...امید که " راه امید" را بر ما نبندید...

بر آن زیبا اندیشان که رهسپار خوبی اند و در تلاش به ارمغان آوردن شادی بر این سوختگانند اعلام می داریم که این کوشش های بی دریغتان صدها جوانه خواهد داد و خوبی تان را صد افزون به خود شما باز خواهد گردانید....عزیزان خسته نباشید.....

بیائید سر سجده سائیم بر درگاه آن بی نیاز...بر آن حق...بر آن بینا...بر آن زیبا....

بی شک او را که خداوند نام است...بر ما به ترحم آمده است...او جگرهای سوخته مان را بر رفیعی بر قایدی دید...و هم او بود که چنین فکرهای جوانانمان را دیگر گون کرد   و دل های به زنگار کینه آلوده شدیمان راپس از فراقی طولانی به هم نزدیک ساخت...

ای خوبان دور افتاده از این خاک:

کاش بودید و می دیدید که بعد از یاسی به غایت سوزنده امروز چاهورز را شوقی بسی شعف آور به آغوش گرفته است...

بلوغ فکری جوانانمان بسی شگفت آور شده است...به راستی که رهسپار زیبایی هستیم...امروز دست های پیر وجوانمان به هم گره شده است که چاهورز را به ساحل آرامش رساند...

اما تو ای خداوند بزرگ:

بخاطر آن بزرگی که در یثرب دیوانه اش خوانند و کودکان بر سینه سرشار ازخوبی اش سنگ های جهالت کوفتند و تنها از آن شهر غریب رانندش به ما رحم آور...و این زیبای امروزمان را از چشمان حسودان ایمن بدار....

و ای دوستان:

بسپاریم به یاد که:" خداوند حال قومی را دگون نخواهد کرد...مگر آن که آن مردم خودشان بخواهند"

 
 

نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |



ای نگهبان وطن نوبت جان بازی توست

سر فرود آر که هنگام سرافرازی توست
نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |


فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

بداد و دهش یافت آن نیکوئی

تو داد و دهش کن فریدون توئی



نوشته شده در ساعت توسط کیمیا| |

Design By : Night Melody